بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

حظ مادرانه....

بهاره و پسر بهاری ما هم  در پی کشف بهار... خوردن بی اندازه خوراکی های بهاری.... و چقدررر هم با اشتها میخوره... پسر بهاریمون همش منتظر بارون و رعد و برقه...حتما یادش میمونه که رفتیم رو پشت بوم و زیر بارون دویدیم و خیس شدیم.... و با یه رعد و برق مهیب تموم خوشی ها از سرمون پرید... بردیا جونم... بهار منو یاد تو میندازه... بهار فصل رویش تو ... فصل رویش ما هم هست... ما هم با تو به دنیا اومدیم... اصلا زندکی ما... اینطور تقسیم میشه: قبل از بردیا.... بعد از بردیا این روزها انقدررر شیرین زبونی هات و حرفات زیاد شدن که اینجا و توی هیچ صفحه مجازی و حقیقی مجالی برای ثبتشون نیست... تک تک جملات قصارت برام شیرینه... بیشتر ازت فیلم میگیر...
20 ارديبهشت 1393

اتاق سبز...

به نام خدا... الان که این مطلب و مینویسم... چند شبی هست  که یه خواب درست و درمون  نداشتم... همش تو مسیر  دو قدمی بین اتاق خودمون و  گل پسرم... نمیدونم  به قول یه عده دیره... خیلی دیره.... ولی برام سخت بود تصمیم گیری.... اینکه تموم شب و تنهایی توی اتاقت بخوابی... از  دو سه هفته قبل داشتم آمادت میکردم... کلی داستان سر هم کردم... کلی جایزه که یکی میاره میذاره زیر بالشت...کلی آفرین . باریکلا و دست و هوراااا این بین تو هم حرفایی میزدی که تو دلم طوفان به پا میشد: مامان جو نم... فقط نریااااا... تا من نخوابیدم مامانی من بیدار شدم  تو رو ببینمااااا..... زود زود بهت بگم: سلام صبح بخیرررر بابا...
20 ارديبهشت 1393
1